تبليغاتX
قدح

 

 

من خداوند خوبی هستم

تمام عطرهاي خوب فرانسوي و عطر فروشي هاي كابل را خوب مي شناخت. عطر فروشي هايي كه در شهر نو،عطر فرانسوي اصل  سودا مي كردند و عطر فروشي هاي كوته سنگي يا جاهاي ديگر كه غالبا عطرشان تقلبي و ارزان بود. براي انتخاب يك عطر تمام دكان ها را يك به يك مي گشت كه بهترين عطر را به بدنش بزند، تا وقتي از كنار دختران مست كابلي  تير مي شود بوي عطرش روح انها را تسخير كند. 

-     آقاي نويسنده باز هم دروغ! دروغ! تا كي مي خواهي ادامه بدهي؟  والله من ديگر خسته شدم اگر الان به تو چيزي نگويم باز دوباره همان مزخرفاتي را كه قبلا درباره من  نوشته بودي تكرار مي كني.

-     دروغ چي؟ من كه هنوز چيزي نگفتم. مثلا شخصيت تو چطوري هست؟ چطور بايد تو را توصيف كنم كه خوش شوي، همين باي بسم الله يقه مرا چسبيدي كه چي مثلا؟

-     چيزي نگفتي ولي ميگي من تو را بهتر از خودت مي شناسم. يعني تو نمي داني كه چطور بايد مرا توصيف كني؟ ناسلامتي تو داناي كل هستي اقاي نويسنده!.

-          چرا به جاي اين نيش و كنايه ها حرف دلت را نمي زني؟ صاف و پوست كنده بگو دردت چي هست؟ تا من هم كارم را بدانم.

-     تو كه مرا خوب مي شناسي و خوب هم مي داني كه در زندگي چقدر براي صفورا عاشقي كردم و اخر قصه ي ما به كجا كشيد! هي لعنت به اين زندگي! چرا از او ، از تنهايي اين روزهاي من چيزي نمي نويسي؟ چرا به دروغ مي نويسي من تمام عطرهاي خوب فرانسوي را مي شناسم؟ من حتي نام يك عطر را هم نمي دانم. چرا نمي نويسي كه درون من به خر مرداري مي ماند كه بوي گندش دامن پشه هايش را هم گرفته است. مگر تو اين بوي گند را احساس نمي كني؟ اين تعهد تو كجا رفته اقاي نويسنده؟

-     تعهد؟ ديوانه پس تكليف مخاطب من و تو چي مي شود؟ بايد مخاطب با تو همزاد پنداري كند يا نه!؟ به جاي اينكه زخم زبان بزني سعي كن به من كمك كني! نه اينكه هر بار كه دستم به نوشتن مي رود تو از در جنگ با من وارد شوي.

-     مي داني مشكل تو اين است كه از مخاطب خودت هم شناخت درست نداري و فكر مي كني كه آدمهاي كليشه و تكراري تو قهرمانهايي ماندگار در ذهن مخاطبت است. خسته شدم از بس در اين داستانها تكرار شدم. آخر يك آدم چقدر مي تواند با توهم زندگي كند. تو واقعيت زندگي را رها كرده اي و چسبيده اي به خيالات و توهم.

-     باز شروع كردي مگر تو كي هستي؟ خدا!؟ من اگر نويسنده هستم كه مي دانم چطور شخصيت هاي داستانهايم را توصيف و پردازش كنم. به نظرم خدا هم در كار بندگانش اين قدر كه تو دخالت ميكني دخالت نمي كند. پدر جان بگذار به كارمان را برسيم، شد يك بار من چيزي در مورد تو بنويسم و تو به من گير ندي؟ براي من وجدان بازي در مياري همش. مي داني هنر نويسنده اين است كه بتواند خوب دروغ بگويد. تو كه از اين چيزها چيزي سرت نمي شود. پس جان مادرت بگذار به كارمان برسيم.

-     باز كم آوردي آقاي نويسنده. هميشه به اينجا كه مي رسي زور خودت را  نشان من مي دهي. هيچ وقت نخواستي كمي منطقي باشي. مگر من از تو چي خواستم كه اين طوري از كوره در ميري؟

-     كدام زور؟ فعلا ميدان دار تو هستي. تو هستي كه نمي گذاري كارم را كنم. فكر مي كني كه اگر كمي جانب مخاطبم را مي گيرم در حق تو ظلم كردم؟ من مخاطبم را دوست دارم و احساس مي كنم كه دارم برايش احترام مي گذارم.

-     پس اين وسط تكليف من و تو چي مي شود؟ تازه تو به اين مي گويي احترام! كدام احترام؟ اينكه هر بار در مورد من دروغ تحويل خواننده بدي نامش چيز ديگري است آقاي نويسنده.

-      نامش چي هست؟ ببين فهميدنش سخت نيست كه من نويسنده هستم يا به قول تو داناي كل و هر طور كه دلم خواست شخصيت داستانهايم را پرورش مي دهم.

-     من نمي دانم چطور مي تواني چشمهايت را ببندي و بنويسي كه من نام تمام عطرهاي فرانسوي را مي دانم. يا در آن داستان ديگه يادت هست؟ وقتي مي خواستي مرا به خواننده ات معرفي كني گفتي ‹ بوي سكس، نفس زدن هاي بي امان و باز شدن دكمه ي لباسهاي دختر به هم آميخت و من بي آنكه بوي چيزي را حس كنم و صداي نفس نفس زدن كسي، حتي خودم را بشنوم  چشمهايم را بستم و از اتاق خارج شدم›. آقاي نويسنده نمي داني از اين توصيفت چقدر حالم بهم خورد. خيلي راحت چشم هايت را روي مسائل مي بندي. از اين همه حماقت تو داشت دل و روده ام بالا مي آمد.  

-     بله اگر به دل تو بود كه تو بايد با آن دختر سكس مي كردي ولي به دل تو نيست. حالا اگر حرفهايت تمام شده بگذار من كارم را بكنم و اين داستان را به يك جايي برسانم ، بجاي اين حرفها سعي كن كمكم كني.

-     هه! تو فكر مي كني من كي هستم؟ يك فاحشه كه برايش مهم نيست با چه كسي مي خوابد؟ نه اقا محترم ظاهرا تو روز به روز شناختت از من كمتر و كمتر مي شود. البته دست خودت هم نيست، تا جايي كه يادم مي ايد تو همين طوري بودي و من هم نمي توانم تو را يك شبه تغيير بدهم. فقط سعي كن يك كم به خودت بيايي. مي داني واقعيت تو اين است هيچ چيز نيستي، هيچ چيز.  

...گرد و خاك روي كتش را با دست تكان داد. احساس كرد بوي عطر فرانسوي با گرد و خاك ها از روي كتش دارد مي ريزد كف پياده رو. قدم هايش را تندتر كرد. تا دروازه دانشگاه كابل راهي نمانده بود. دختران مست كابلي جفت جفت از دروازه دانشگاه خارج مي شدند. حالا زمان خوبي بود كه او عطر جديدش را امتحان كند.

 

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388  توسط حسینعلی کریمی  | 


نمي دانم از اخرين پستي كه ماندم چند ماه مي گذرد. شش ماه بيشتر يا كمتر. حتي اعتراف ميكنم كه پسورد وبلاگم هم يادم رفته بود. مي گذارم به حساب اينكه معجزه شد كه من تانستم دوباره ان را باز كنم و مطلبي بنويسم. يادم مي ايد وقتي صاحب وبلاگ شدم چقدر ذوق و شوق داشتم كه هر هفته مطلبي بنويسم و اصطلاحا بروز باشم.

 اما اين ارزو محقق نشد. خلاصه گذرم به افغانستان افتاد و تقريبا شش ماه كمتر – بيشتر به عنوان استاد دار المعلمين در ولايت غور- ولسوالي لعل و سرجنگل روزگار گذرانيدم. وقتي گروه هفت نفري ما به انجا رسيد بهار روزهای اخرش را سپری می کرد . بهار هزاره جات واقعا باشكوه است. شكوهي كه ما در طول سالهاي مهاجرت فقط از پدرها و مادرها شنيده بوديم.

نمي دانم چند بار در طول دوره دانشجويي ام افغانستان امدم . هر بار نتوانستم هزاره جات را ببينم، با اينكه يكي از ارزوهاي من رفتن به هزاره جات سرزمين دره هاي كوچك و بزرگ با كوتل هاي سر به فلك كشيده اش بود. 

                                                           *****

 در منطقه ما(سبز چوبك) از توابع ولايت باميان ولسوالي پنجاب كوهي بسيار بلند وجود دارد كه مردم وقتي مي خواهند عبادت كنند و حاجت خاصی دارند بالاي ان مي روند و بعد از راز و نياز با خداوند حاجتشان را از او می خواهند. اين كوه براي مردم منطقه قداست خاصي دارد. مادرم مي گويد خدا تو را بالاي ان كوه به من داد. مي گويد صبح زود بسراق ها را درون دستمال گره زدم و تك و تنها حركت كردم. ظهر به بالاي كوه رسيدم و انجا از خدا خواستم كه تو را از من نگيرد ( قبل از من دو همشيره ام مرده بودند) مادرم مي گويد بچيم وقتي خانه رسيدم تمام ابادي دنبال من در شده بودند. پدرت چنان تشر مي رفت سرم كه حد نداشت و اگر كاكايت و پدر كلانت نمي بود مره حتما لت مي كرد. ولي ته قلبم راضي بودم از كاري كه كردم و قلبم روشن بود كه خدا تو را به من مي دهد.

هيچ يادم نمي رود اولين روزي كه پايم به لعل رسيد يا به باميان يا يكاولنگ يا پنچاب انگار ارواح گذشتگان سخت كوشمان دور تا دور تو را گرفته اند و با دقت تو را نگاه مي كنند.

شايد در نوبتي ديگر از هزاره جات از لعل و مردم ان برايتان چيزها نوشتم.

برای تاخیرم هم ببخشید برای اینکه  به اینترنت دسترسی نداشتم.

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388  توسط حسینعلی کریمی  | 


به بهانه مراسم اسکار امسال

مراسم اسکار امسال چند وقت پیش با همه شور و حالش به پایان رسید. به لطف یکی از دوستان توانستم یکی از فیلم هایی را که چندین اسکار گرفته بود نگاه کنم. (میلونر زاغه نشین) فیلمی به کارگردانی (دنی بویل) اسکار بهترین کارگردانی، بهترین فیلم، بهترین موسیقی متن، بهترین اقتباس و ... را از ان خود می کند. این فیلم داستان جمال مالک مسلمان و بی سواد هست که در یک مسابقه تلویزیونی بیست میلیون روپیه برنده می شود. فلاشبک ها که حکایت از تکنیکی بودن فیلم می کنند در روایت فیلم نقش عمده ای را بازی می کنند. تعلیق فیلم فوق العاده است و نه تنها مخاطبین بیرونی فیلم دوست دارند که سرنوشت جمال مالک را دنبال کنند بلکه مخاطبین درونی فیلم هم به علت ورود یک ادم بی سواد به این مسابقه سرنوشت او را دنبال می کنند طوری که مخاطب بیرونی گاها حس می کند یکی از مخاطبین درونی سرنوشت جمال مالک است.

این مقدمه کوتاه را درباره یک فیلم خوب به این خاطر آوردم که به سوال ابتدای نوشته ام پاسخ دهم که ما کجای سینمای جهان ایستاده ایم؟

هنر هفتم در افغانستان قدمتی 100 ساله دارد اما این هنر در در کشور ما به اندازه قدمتش رشد نکرده است و این مسئله می تواند عوامل متعددی داشته باشد. واقعیت این است که توسعه نیافتگی سینمای افغانستان را نمی توان جدای از تاثیر عمیق جنگ در طول این سالها و فرهنگ و همین طور آداب و رسوم دینی مردم بررسی کرد. حضور کم رنگ زنان در تاریخ سینمای افغانستان گواه این مدعا است.

کرستين سانيس مونيتور درباره سینمای مدرن در افغانستان می نویسد«تاريخ فيلمسازی در افغانستان به مدرسه فيلمسازی که در سالهای ۱۹۷۰ توسط هنرمندان اتحاد جماهیر شوروی تاسيس شد باز می گردد» فکر می کنید از 1970 تا حالا چند فیلم و فیلمساز خوب داشته ایم؟ درست است به اندازه انگشتان دستتان هم نمی رسد.

مشکلات سینمای ما به دو بخش تقسیم می شود. بخش اول مربوط می شود به خود فیلمسازان و بخش دوم مربوط می شود به مخاطبین و اجتماعی که فیلم ساز اثرش را آنجا عرضه می کند.

بخش اول:

-          عدم شناخت صحیح فیلمسازان از مخاطبین آثارشان

-          عدم تحصیلات اکادمیک سینماگران

-          محتوای ضعیف فیلم های ساخته شده که صرف علاقه فیلمساز را به سینما نشان می دهد(علاقه تنها شرط برای ساخت یک فیلم خوب نمی تواند باشد)

-          نداشتن نگاه نو به هنر هفتم و عدم پذیرش تعریف نو از سینمای حرفه ای

-          سینمای عاری از اندیشه و مقلد 

-          سایه سنگین سینمای هند و تاثیر پذیری ناآگاهانه از این سینما

-          نبودن فرهنگ نقد در افغانستان و منتقدین سینمایی

-          کمبود سرمایه گذاری در این بخش ( هم از جانب فیلمساز و هم دیگران)

بخش دوم:

-          عدم پذیرش فرهنگ سینما در طول این سالها(25 سالن سینما در افغانستان گواه خوبی است برای این مدعا)

-          سطح پایین سواد و آگاهی مردم

-          فرهنگ و آداب و رسوم سنتی و دینی مردم

-          عدم حمایت از فیلمسازان توسط دولت

-          عدم کنترل و نظارت بر ورود فیلم های سینمایی ، بخصوص فیلم های هندی

-          عدم تعریف مشخص و صحیح از فیلم خوب، فیلمساز خوب، بازیگر خوب و...

اما آنچه که مهم است این مسئله است که بعد از دوران سیاه طالبان بسیاری از فیلمسازان که در کشورهای دیگر تحصیلات اکادمیک کسب کرده بودند اینک به وطن بازگشته اند و در حال حاضر، طبق آخرین آمارها 63 موسسه ی سینمایی در افغانستان مجوز گرفته اند. در مجموع از 25 سالن سینما هم اكنون ١٧ سالن سينما در کشور فعال است و بعد از دوره طالبان رنساس بزرگی در فیلم سازی آغاز شده است. طبیعتا این مهم را باید به فال نیک گرفت و باید از این جریان به شکل آگاهانه حمایت کرد. حمایت از هنر هفتم وظیفه یک نفر نیست، در این پروسه همه باید به اندازه توان خود تلاش کنند. حمایت همه جانبه در کلان ترین سطح خود باید از دولت و نهاد مدنی مرتبط با سینما شروع شود تا مخاطبین عمومی آن.

مهمترین مسئله این است که سینما گر ما باید خود افغانی اش را پیدا کند چناکه این مهم در ادبیات ما در این سالها رخ داده است و شاهد رشد شعر و داستان خودمان بوده ایم. اگر این اتفاق در اندیشه سینماگر ما نیز رخ دهد، آن وقت فیلمساز ما تکلیف خودش را می داند و من مخاطب می توانم امیدوار باشم که سینمای کشورم در آینده ای نه چندان دور رشد خواهد کرد.

در نوشتن این مقاله از آمار و ارقام و مطالب سایت ها و وبلاگ های زیر سود جسته ام.

 www.http/Didanihaa.com

http://dari.irib

http://chehra.blogfa.com

http://mosharekat.wahdat.net

 http://paymandaily.af

 

نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387  توسط حسینعلی کریمی  | 


دوستانم مي گويند من حافظ را بد مي خوانم. شايد تقصير خودم نباشد براي اينكه من به وزن مسلط نيستم و اين طور مي شود كه حافظ ممكن است از دستت عصباني شود. ولي تلاش مي كنم كه حافظ را بهتر بخوانم. اخر بد است ديگه. به قول دوستانم تو داري داستان مي نويسي و خوب نيست كه اينقدر حافظ را بد بخواني. به نظرم حق با انها باشد.

اين مقدمه را گفتم كه بگويم كه به لطف يكي از دوستان چند صباحي است كه ما دوستان كمي قديمي تر شبي دور هم جمع مي شويم و شروع مي كنيم به حافظ خواني و سعدي خواني. خدايش كه كلي حال مي دهد. گاهي فكر مي كنم اگر  همين حافظ و سعدي و بيدل نبود تكليف ما چه بود. اثرش مثل راز و نياز با خدا مي ماند با ابزاري مثل دعا.

غزليات سعدي كه واقعا محشر است و بيدل كه محشرتر و حافظ واي واي ... با حافظ شروع مي كنيم و اين حضرت بيدل است كه جلسه را ختم مي كند و ما هر كدام به گوشه اي خزيده ايم و مست تصوير هايي از عشق ورزي حافظ و سعدي و بيدل و ... شده ايم كه برايمان به ارمغان اورده اند و چقدر حس خوبي است.

همين كافي است كه براي چراهايي كه گاهي با ان روبرو مي شوم كه اخر ادبيات و داستان هم شد كار و اين جاست كه ادبيات با همه بزرگانش انقدر به فريادت مي رسند كه هيچ چيز و هيچ كس نمي رسد.

و ما مست و از خود بي خود به شوخي يكي از اشعار اين بزرگان را به عنوان شعار هفته انتخاب مي كنيم و تا چند روز بعد زمزمه مي كنيم كه:

سعديا پيكر مطبوع براي نظر است

گر نبيني چه بود فايده چشم بصير

نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387  توسط حسینعلی کریمی  | 


فكر كنم من ادم كم كاري هستم در قسمت ابديت وبلاگم . اين روزها من دارم درسهاي اخر ترم دانشگاه لعنتي را مي خوانم. خيلي ها فكر مي كنند كه من درسم تمام شده و به خيلي ها هم گفته ام كه اره من درسم تمام شده ولي در صورتي كه اين طور نيست. نمي دانم دانشگاه تهران مرا ترم اينده ثبت نام مي كند يا نه. به هر حال اين حال و روز من است

نمي دانم شايد اين وضعيت بر مي گردد به عدم ثبات وضعيت ما كه حتي نمي توانيم در مورد فردايمان تصميم درستي بگيريم و به قول معروف برنامه ريزي كنيم. البته شايد هم من دارم توجيح مي كنم. ولي اين را خوب مي دانم كه اصلا دلم به درس خواندن نمي رود. آن از وضعيت كشورم و اين از اينده خودم كه نمي دانم مي توانم ادامه تحصيل بدهم يا نه. من از كسي ابراز همدردي نمي خواهم. چون كسي براي من كاري نمي تواند بكند

گاهي وقت ها فكر مي كنم كه نمي شود از اين جبر خداوند فرار كرد كه فقط بايد زندگي كني چنان كه مردمت در افغانستان دارند زندگي مي كنند .فكر مي كنم كه چقدر دلم براي بعضي از دوستانم تنگ شده است خيلي هم تنگ شده. اين هم براي اينكه وبلاگم را بروز كرده باشم. خنده دار است نه؟! خودم هم نمي دانم كه چي نوشتم. شايد برگشتم و دوباره خواندم كه چي نوشتم. خدا كند كه غلط املايي نداشته باشم و گرنه ملت كلي مسخره ام مي كنند.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387  توسط حسینعلی کریمی  | 


    باراك عزيز متشكريم كه رئيس جمهور شدي
نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387  توسط حسینعلی کریمی  | 


وقتی ادم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان ادم بگوید که چه احساسی دارد.

موومان سوم- سمفونی مردگان صفحه ۲۳۳

نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387  توسط حسینعلی کریمی  | 


 

1

- مادر جان اين يكي را مي گويم. اين دفترچه را.

- مادر جان اين بوت را مي خواهم.

- مادر جان...

دكان ها اين روزها پر است از خنده و بهانه كودكاني كه مي خواهند سال تحصيلي جديد را در ايران شروع كنند بچه ها خندان دست مادرها و پدرهايشان را محكم گرفته اند و دنبال لوازم رفتن به مكتب دكان به دكان مي گردند.

هر ساله در ايران پاييز اين پادشاه فصل ها مادرانه آغوش گرمش را به روي هزاران طفل  مي گشايد و اطفال مست و خندان هر لحظه براي رفتن به مكتب خانه ها بي قراري مي كنند. پدرها و مادرها وقتي مي بينند كه اطفالشان يك سال ديگر كلان تر شده اند، چشم هايشان غرق در اميد مي شود.

حال عجيبي است رفتن به مكتب خصوصا اگر براي اولين دفعه باشه. ، كالاي نو، بوت نو، دوستاي نو، مكتب نو همي چي نو. دل ادم ره بيخي شوق مي گيره. همي لحظه مي خواهي كه سن مكتب رفتنت بود و همراه اطفال مي رفتي مكتب. سر چوكي ها با همصنفهايت آنقدر جنگ مي كدي كه  معلم صاحب مي امد و يكي يكي همه ره جدا مي كد و براي هر كسي يك چوكي مي داد.

 
2

 -  لالا جان همراه مه ميري دكان تا مانتويي (كالايي يك شكل كه اطفال دختر براي رفتن به مكتب در ايران مي پوشند) را كه نشان كردم سيل كني چي رقم است؟

 -  باشه يك وقت ديگه همشيره گلم باشه يك وقت ديگه.

 -  كي لالا جان؟ همه ي دوست هايم كالاي مكتبشان را گرفته اند به خيالم تنها مه ماندم.

 -  خدا بيامرز مادرم اگر مي بود تا حالي همه چيزهايم را گرفته بود. خودش وقتي كه موهايم را شانه مي زد گفت كه بخير كلان شدي بايد مثل ديگرا مكتب بري. سال پيش هم اينقدر امروز و صبا كردي و مره بازي دادي كه بيخي سال تمام شد.

برادر مي ماند جواب همشيره اش را چي بدهد. از يك طرف قول مادر به او و از طرف ديگه مانده است كه چطور به همشيره اش بگويد كه تو به علت نداشتن مدرك اقامتي معتبر نمي تواني مكتب بري.  

 
3

حدود سه سال قبل دولت ايران، در رأس آن وزارت كشور در يك اقدام بي سابقه تمام ارگان ها و موسسات آموزشي و فرهنگي افغان ها را در ايران تعطيل نمود. حتي در بعضي از شهرهاي ايران ماموران وزارت كشور كار را به جايي رسانده بودند كه بدون هيچ گونه مجوزي به بهانه اينكه فلان مكان يك موسسه آموزشي است وارد حريم شخصي افغان ها مي شدند كه اين مسئله زمينه سوء استفاده بسياري از افراد فرصت طلب و سود جو را فراهم كرد.

نتيجه همه اين نوع برخورد ها بعدها اخراج افغان ها از ايران به هر شكل ممكن نام گرفت. بدترين شكل اين نوع برخورد را افغان ها در رابطه با مكاتب خودگران خود تجربه كردند. اين باعث شد كه اكنون تعداد زيادي از افغان هاي ساكن در ايران به علت نداشتن مدارك اقامتي معتبر از رفتن به مكاتب ايراني نيز محروم شوند. عده اي هم كه مدارك اقامتي معتبر دارند از شهريه بالاي مكاتب ايراني قصه ها دارند.

در نهايت مي توان اين سوال را مطرح نمود كه آيا بهانه اخراج افغان ها از ايران دليل خوبي است براي تعطيلي اين مكاتب؟ و آيا روند بازگشت افغان ها در طول اين سه سال با تعطيلي اين مدارس بهبود يافته است؟

 
 
 

نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387  توسط حسینعلی کریمی  | 


قبلا به این نکته اشاره کردم که با دیدی بلندتر به گذشته، شاهد بازی در حوزه سرزمینی ما دو منشاء دارد: یکی یونان و دیگری ترکان. شاهد بازی یونانیان با حفظ جنبه ی مثبت و فلسفی در ایران قدیم وارد عرفان  ما می شود و به عشق الهی و معنوی تفسیر می شود و  بچه بازی ماخذ از ترکان جنبه ی زمینی داشت و با عمل جنسی همراه بود و در اشعار غیر عرفانی ما به وفور از آن یاد شده است.

هارون نجفی زاده در سایت رها منشاء شاهد بازی در افغانستان را فرماندهان مسلح که سرگرم زد و خورد با مخالفان خود بوده اند ذکر می نماید. این مسئله قصه شاهد بازی در دوران معاصر را کمی توجیح می کند ولی قبل از آن را نه. ببینیم که ما در افغانستان متاثر از کدام دو گروه بالا بوده ایم. ترکان یا یونانیان؟

نمی دانم تا به حال گذرتان با موتر (ماشین) به بعضی از شهرهای افغانستان افتاده است یا نه؟ رانندگان در این مسیرها هنرشان خرد کردن اعصاب مسافران هستند. شاید اسم فیروز کندوزی را هم نشنیده باشید و لابد نمی دانید این آدم چی طرفداری بین طیف خاصی از مردم افغانستان دارد. رانندگان ساعت ها کاست های این آدم را می مانند و شما را محکوم به شنیدن آن می کنند . برای نمونه من شعری از ایشان را که به یادم مانده از مسافرت هایم برایتان می آورم:

بچه که بچه باشه

از ملک اخچه باشه

روزها د سایه باشه

شونه بر مه باشه

در افغانستان قصه تنها به بچه های بی ریش( بچه هایی که هنوز دور لبشان سبز نشده) ختم نمی شود. می گویند در یکی از شهرهای شمالی بچه وقتی بچه می شود که تازه دور لبش سبز شده باشد.

چند وقت پیش سفری به افغانستان داشتم گل سرخ را گفتیم بریم مزار. دوستی همراه ما بود که کمی مقبول تر از دیگرای ما بود. خودش هم قصه شاهد بازی را خوب می فهمید در این ملک اما می گفت که مه 28 سال دارم از سر مه دیگه گذشته.هیچ وقت یادم نمی ره وقتی در بین راه توقف کردیم برای چاشت چطور پیرمرد ازبک 180 درجه گردن کج کرده بود  و او ره سیل می کرد. طوری که دوست دیگه مان آرام به شانه اش زد و گفت رفیق خوب سیل کن که چطور پیرمرد نشئه ی توست.

و این قصه بارها و بارها تکرار شد. جالب است بدانید که اگر شما مورد توجه کسی قرار بگیرید، مستقیم به شما نگاه می کنند، برای او مهم نیست که شما متوجه نگاه هوس آلودش شده اید. حتی به خودش زحمت هم نمی دهد که مثلا با گوشه چشم به شما نگاه کند یا طوری که خود شما متوجه نشوید، مهم این است که در آن لحظه شما را سیر ببیند و با کمال قباحت و بی ادبی به خودش اجازه می دهد که مستقیم سر تا پای شما را برانداز کند و شما می مانید که در آن لحظه چیکار کنید!

قصه به این جا ختم نمی شود. هر روز می شنویم که در گوشه و کنار پلیس افرادی را به جرم همجنس بازی دستگیر می کند. می شنویم که در فلان مجلس و یا میله بچه های خرد را کالای زنانه داده و آرایش کرده و ساعت ها این کودکان برای آنها بازی کرده اند.

خوب شاید یکی از خود پرسان کند که حال باید چی کنیم؟ سوال خوبی است. واقعیت این است که هر کاری که در این باره کنیم باز کم است. از تعلیم و تربیه و بگیریم تا دادن فضای بیشتر به زنان همه و همه کارهایی است که می شود انجام داد. نظر شما چی هست؟

 

 
نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387  توسط حسینعلی کریمی  | 


به خودم قول داده بودم كه وقتي وبلاگ زدم هر روز حالي بهش بدم. اما ممكن نشده است. ادم خيلي راحت مي تواند توجيح كند كه بله فلان كار شد و اين كار شد و هزار كار ديگه ولي اصل موضوع اين است كه اين روزها حسابي حالم خراب و گرفته است. حتي نتوانستم كه ادامه شاهد بازي را در افغانستان بگذارم. خيلي بد است خودم مي دانم.
نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387  توسط حسینعلی کریمی  |