به بهانه مراسم اسکار امسال
مراسم اسکار امسال چند وقت پیش با همه شور و حالش به پایان رسید. به لطف یکی از دوستان توانستم یکی از فیلم هایی را که چندین اسکار گرفته بود نگاه کنم. (میلونر زاغه نشین) فیلمی به کارگردانی (دنی بویل) اسکار بهترین کارگردانی، بهترین فیلم، بهترین موسیقی متن، بهترین اقتباس و ... را از ان خود می کند. این فیلم داستان جمال مالک مسلمان و بی سواد هست که در یک مسابقه تلویزیونی بیست میلیون روپیه برنده می شود. فلاشبک ها که حکایت از تکنیکی بودن فیلم می کنند در روایت فیلم نقش عمده ای را بازی می کنند. تعلیق فیلم فوق العاده است و نه تنها مخاطبین بیرونی فیلم دوست دارند که سرنوشت جمال مالک را دنبال کنند بلکه مخاطبین درونی فیلم هم به علت ورود یک ادم بی سواد به این مسابقه سرنوشت او را دنبال می کنند طوری که مخاطب بیرونی گاها حس می کند یکی از مخاطبین درونی سرنوشت جمال مالک است.
این مقدمه کوتاه را درباره یک فیلم خوب به این خاطر آوردم که به سوال ابتدای نوشته ام پاسخ دهم که ما کجای سینمای جهان ایستاده ایم؟
هنر هفتم در افغانستان قدمتی 100 ساله دارد اما این هنر در در کشور ما به اندازه قدمتش رشد نکرده است و این مسئله می تواند عوامل متعددی داشته باشد. واقعیت این است که توسعه نیافتگی سینمای افغانستان را نمی توان جدای از تاثیر عمیق جنگ در طول این سالها و فرهنگ و همین طور آداب و رسوم دینی مردم بررسی کرد. حضور کم رنگ زنان در تاریخ سینمای افغانستان گواه این مدعا است.
کرستين سانيس مونيتور درباره سینمای مدرن در افغانستان می نویسد«تاريخ فيلمسازی در افغانستان به مدرسه فيلمسازی که در سالهای ۱۹۷۰ توسط هنرمندان اتحاد جماهیر شوروی تاسيس شد باز می گردد» فکر می کنید از 1970 تا حالا چند فیلم و فیلمساز خوب داشته ایم؟ درست است به اندازه انگشتان دستتان هم نمی رسد.
مشکلات سینمای ما به دو بخش تقسیم می شود. بخش اول مربوط می شود به خود فیلمسازان و بخش دوم مربوط می شود به مخاطبین و اجتماعی که فیلم ساز اثرش را آنجا عرضه می کند.
بخش اول:
- عدم شناخت صحیح فیلمسازان از مخاطبین آثارشان
- عدم تحصیلات اکادمیک سینماگران
- محتوای ضعیف فیلم های ساخته شده که صرف علاقه فیلمساز را به سینما نشان می دهد(علاقه تنها شرط برای ساخت یک فیلم خوب نمی تواند باشد)
- نداشتن نگاه نو به هنر هفتم و عدم پذیرش تعریف نو از سینمای حرفه ای
- سینمای عاری از اندیشه و مقلد
- سایه سنگین سینمای هند و تاثیر پذیری ناآگاهانه از این سینما
- نبودن فرهنگ نقد در افغانستان و منتقدین سینمایی
- کمبود سرمایه گذاری در این بخش ( هم از جانب فیلمساز و هم دیگران)
بخش دوم:
- عدم پذیرش فرهنگ سینما در طول این سالها(25 سالن سینما در افغانستان گواه خوبی است برای این مدعا)
- سطح پایین سواد و آگاهی مردم
- فرهنگ و آداب و رسوم سنتی و دینی مردم
- عدم حمایت از فیلمسازان توسط دولت
- عدم کنترل و نظارت بر ورود فیلم های سینمایی ، بخصوص فیلم های هندی
- عدم تعریف مشخص و صحیح از فیلم خوب، فیلمساز خوب، بازیگر خوب و...
اما آنچه که مهم است این مسئله است که بعد از دوران سیاه طالبان بسیاری از فیلمسازان که در کشورهای دیگر تحصیلات اکادمیک کسب کرده بودند اینک به وطن بازگشته اند و در حال حاضر، طبق آخرین آمارها 63 موسسه ی سینمایی در افغانستان مجوز گرفته اند. در مجموع از 25 سالن سینما هم اكنون ١٧ سالن سينما در کشور فعال است و بعد از دوره طالبان رنساس بزرگی در فیلم سازی آغاز شده است. طبیعتا این مهم را باید به فال نیک گرفت و باید از این جریان به شکل آگاهانه حمایت کرد. حمایت از هنر هفتم وظیفه یک نفر نیست، در این پروسه همه باید به اندازه توان خود تلاش کنند. حمایت همه جانبه در کلان ترین سطح خود باید از دولت و نهاد مدنی مرتبط با سینما شروع شود تا مخاطبین عمومی آن.
مهمترین مسئله این است که سینما گر ما باید خود افغانی اش را پیدا کند چناکه این مهم در ادبیات ما در این سالها رخ داده است و شاهد رشد شعر و داستان خودمان بوده ایم. اگر این اتفاق در اندیشه سینماگر ما نیز رخ دهد، آن وقت فیلمساز ما تکلیف خودش را می داند و من مخاطب می توانم امیدوار باشم که سینمای کشورم در آینده ای نه چندان دور رشد خواهد کرد.
در نوشتن این مقاله از آمار و ارقام و مطالب سایت ها و وبلاگ های زیر سود جسته ام.
دوستانم مي گويند من حافظ را بد مي خوانم. شايد تقصير خودم نباشد براي اينكه من به وزن مسلط نيستم و اين طور مي شود كه حافظ ممكن است از دستت عصباني شود. ولي تلاش مي كنم كه حافظ را بهتر بخوانم. اخر بد است ديگه. به قول دوستانم تو داري داستان مي نويسي و خوب نيست كه اينقدر حافظ را بد بخواني. به نظرم حق با انها باشد.
اين مقدمه را گفتم كه بگويم كه به لطف يكي از دوستان چند صباحي است كه ما دوستان كمي قديمي تر شبي دور هم جمع مي شويم و شروع مي كنيم به حافظ خواني و سعدي خواني. خدايش كه كلي حال مي دهد. گاهي فكر مي كنم اگر همين حافظ و سعدي و بيدل نبود تكليف ما چه بود. اثرش مثل راز و نياز با خدا مي ماند با ابزاري مثل دعا.
غزليات سعدي كه واقعا محشر است و بيدل كه محشرتر و حافظ واي واي ... با حافظ شروع مي كنيم و اين حضرت بيدل است كه جلسه را ختم مي كند و ما هر كدام به گوشه اي خزيده ايم و مست تصوير هايي از عشق ورزي حافظ و سعدي و بيدل و ... شده ايم كه برايمان به ارمغان اورده اند و چقدر حس خوبي است.
همين كافي است كه براي چراهايي كه گاهي با ان روبرو مي شوم كه اخر ادبيات و داستان هم شد كار و اين جاست كه ادبيات با همه بزرگانش انقدر به فريادت مي رسند كه هيچ چيز و هيچ كس نمي رسد.
و ما مست و از خود بي خود به شوخي يكي از اشعار اين بزرگان را به عنوان شعار هفته انتخاب مي كنيم و تا چند روز بعد زمزمه مي كنيم كه:
سعديا پيكر مطبوع براي نظر است
گر نبيني چه بود فايده چشم بصير
فكر كنم من ادم كم كاري هستم در قسمت ابديت وبلاگم . اين روزها من دارم درسهاي اخر ترم دانشگاه لعنتي را مي خوانم. خيلي ها فكر مي كنند كه من درسم تمام شده و به خيلي ها هم گفته ام كه اره من درسم تمام شده ولي در صورتي كه اين طور نيست. نمي دانم دانشگاه تهران مرا ترم اينده ثبت نام مي كند يا نه. به هر حال اين حال و روز من است
نمي دانم شايد اين وضعيت بر مي گردد به عدم ثبات وضعيت ما كه حتي نمي توانيم در مورد فردايمان تصميم درستي بگيريم و به قول معروف برنامه ريزي كنيم. البته شايد هم من دارم توجيح مي كنم. ولي اين را خوب مي دانم كه اصلا دلم به درس خواندن نمي رود. آن از وضعيت كشورم و اين از اينده خودم كه نمي دانم مي توانم ادامه تحصيل بدهم يا نه. من از كسي ابراز همدردي نمي خواهم. چون كسي براي من كاري نمي تواند بكند
گاهي وقت ها فكر مي كنم كه نمي شود از اين جبر خداوند فرار كرد كه فقط بايد زندگي كني چنان كه مردمت در افغانستان دارند زندگي مي كنند .فكر مي كنم كه چقدر دلم براي بعضي از دوستانم تنگ شده است خيلي هم تنگ شده. اين هم براي اينكه وبلاگم را بروز كرده باشم. خنده دار است نه؟! خودم هم نمي دانم كه چي نوشتم. شايد برگشتم و دوباره خواندم كه چي نوشتم. خدا كند كه غلط املايي نداشته باشم و گرنه ملت كلي مسخره ام مي كنند.
وقتی ادم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست. چون نمی تواند به هیچ کس جز به همان ادم بگوید که چه احساسی دارد.
موومان سوم- سمفونی مردگان صفحه ۲۳۳
1
- مادر جان اين يكي را مي گويم. اين دفترچه را.
- مادر جان اين بوت را مي خواهم.
- مادر جان...
دكان ها اين روزها پر است از
خنده و بهانه كودكاني كه مي خواهند سال تحصيلي جديد را در ايران شروع كنند بچه ها
خندان دست مادرها و پدرهايشان را محكم گرفته اند و دنبال لوازم رفتن به مكتب دكان
به دكان مي گردند.
هر ساله در ايران پاييز اين پادشاه
فصل ها مادرانه آغوش گرمش را به روي هزاران طفل مي گشايد و اطفال مست و خندان هر لحظه براي رفتن
به مكتب خانه ها بي قراري مي كنند. پدرها و مادرها وقتي مي بينند كه اطفالشان يك
سال ديگر كلان تر شده اند، چشم هايشان غرق در اميد مي شود.
حال عجيبي است رفتن به مكتب خصوصا
اگر براي اولين دفعه باشه. ، كالاي نو، بوت نو، دوستاي نو، مكتب نو همي چي نو. دل
ادم ره بيخي شوق مي گيره. همي لحظه مي خواهي كه سن مكتب رفتنت بود و همراه اطفال
مي رفتي مكتب. سر چوكي ها با همصنفهايت آنقدر جنگ مي كدي كه معلم صاحب مي امد و يكي يكي همه ره جدا مي كد و
براي هر كسي يك چوكي مي داد.
2
- لالا جان همراه مه ميري دكان تا مانتويي (كالايي
يك شكل كه اطفال دختر براي رفتن به مكتب در ايران مي پوشند) را كه نشان كردم سيل
كني چي رقم است؟
- باشه يك وقت ديگه همشيره گلم باشه يك وقت ديگه.
- كي لالا جان؟ همه ي دوست هايم كالاي مكتبشان را
گرفته اند به خيالم تنها مه ماندم.
- خدا بيامرز مادرم اگر مي بود تا حالي همه چيزهايم را گرفته بود. خودش وقتي كه موهايم را
شانه مي زد گفت كه بخير كلان شدي بايد مثل ديگرا مكتب بري. سال پيش هم اينقدر
امروز و صبا كردي و مره بازي دادي كه بيخي سال تمام شد.
برادر مي ماند جواب همشيره اش
را چي بدهد. از يك طرف قول مادر به او و از طرف ديگه مانده است كه چطور به همشيره
اش بگويد كه تو به علت نداشتن مدرك اقامتي معتبر نمي تواني مكتب بري.
3
حدود سه سال قبل دولت ايران،
در رأس آن وزارت كشور در يك اقدام بي سابقه تمام ارگان ها و موسسات آموزشي و
فرهنگي افغان ها را در ايران تعطيل نمود. حتي در بعضي از شهرهاي ايران ماموران
وزارت كشور كار را به جايي رسانده بودند كه بدون هيچ گونه مجوزي به بهانه اينكه
فلان مكان يك موسسه آموزشي است وارد حريم شخصي افغان ها مي شدند كه اين مسئله
زمينه سوء استفاده بسياري از افراد فرصت طلب و سود جو را فراهم كرد.
نتيجه همه اين نوع برخورد ها
بعدها اخراج افغان ها از ايران به هر شكل ممكن نام گرفت. بدترين شكل اين نوع
برخورد را افغان ها در رابطه با مكاتب خودگران خود تجربه كردند. اين باعث شد كه
اكنون تعداد زيادي از افغان هاي ساكن در ايران به علت نداشتن مدارك اقامتي معتبر
از رفتن به مكاتب ايراني نيز محروم شوند. عده اي هم كه مدارك اقامتي معتبر دارند
از شهريه بالاي مكاتب ايراني قصه ها دارند.
در نهايت مي توان اين سوال را
مطرح نمود كه آيا بهانه اخراج افغان ها از ايران دليل خوبي است براي تعطيلي اين
مكاتب؟ و آيا روند بازگشت افغان ها در طول اين سه سال با تعطيلي اين مدارس بهبود
يافته است؟
قبلا به این نکته اشاره کردم
که با دیدی بلندتر به گذشته، شاهد بازی در حوزه سرزمینی ما دو منشاء دارد: یکی
یونان و دیگری ترکان. شاهد بازی یونانیان با حفظ جنبه ی مثبت و فلسفی در ایران
قدیم وارد عرفان ما می شود و به عشق الهی و معنوی تفسیر می شود و
بچه بازی ماخذ از ترکان جنبه ی زمینی داشت
و با عمل جنسی همراه بود و در اشعار غیر عرفانی ما به وفور از آن یاد شده است.
هارون نجفی زاده در سایت رها
منشاء شاهد بازی در افغانستان را فرماندهان مسلح که سرگرم زد و خورد با مخالفان
خود بوده اند ذکر می نماید. این مسئله قصه شاهد بازی در دوران معاصر را کمی توجیح
می کند ولی قبل از آن را نه. ببینیم که ما
در افغانستان متاثر از کدام دو گروه بالا بوده ایم. ترکان یا یونانیان؟
نمی دانم تا به حال گذرتان با
موتر (ماشین) به بعضی از شهرهای افغانستان افتاده است یا نه؟ رانندگان در این
مسیرها هنرشان خرد کردن اعصاب مسافران هستند. شاید اسم فیروز کندوزی را هم نشنیده
باشید و لابد نمی دانید این آدم چی طرفداری بین طیف خاصی از مردم افغانستان دارد.
رانندگان ساعت ها کاست های این آدم را می مانند و شما را محکوم به شنیدن آن می
کنند . برای نمونه من شعری از ایشان را که به یادم مانده از مسافرت هایم برایتان
می آورم:
بچه که بچه باشه
از ملک اخچه باشه
روزها د سایه باشه
شونه بر مه باشه
در افغانستان قصه تنها به بچه
های بی ریش( بچه هایی که هنوز دور لبشان سبز نشده) ختم نمی شود. می گویند در یکی
از شهرهای شمالی بچه وقتی بچه می شود که تازه دور لبش سبز شده باشد.
چند وقت پیش سفری به افغانستان
داشتم گل سرخ را گفتیم بریم مزار. دوستی همراه ما بود که کمی مقبول تر از دیگرای
ما بود. خودش هم قصه شاهد بازی را خوب می فهمید در این ملک اما می گفت که مه 28
سال دارم از سر مه دیگه گذشته.هیچ وقت یادم نمی ره وقتی در بین راه توقف کردیم
برای چاشت چطور پیرمرد ازبک 180 درجه گردن کج کرده بود و او ره سیل می کرد. طوری که دوست دیگه مان آرام
به شانه اش زد و گفت رفیق خوب سیل کن که چطور پیرمرد نشئه ی توست.
و این قصه بارها و بارها تکرار
شد. جالب است بدانید که اگر شما مورد توجه کسی قرار بگیرید، مستقیم به شما نگاه می
کنند، برای او مهم نیست که شما متوجه نگاه هوس آلودش شده اید. حتی به خودش زحمت هم
نمی دهد که مثلا با گوشه چشم به شما نگاه کند یا طوری که خود شما متوجه نشوید، مهم
این است که در آن لحظه شما را سیر ببیند و با کمال قباحت و بی ادبی به خودش اجازه می دهد که مستقیم
سر تا پای شما را برانداز کند و شما می مانید که در آن لحظه چیکار کنید!
قصه به این جا ختم نمی شود. هر
روز می شنویم که در گوشه و کنار پلیس افرادی را به جرم همجنس بازی دستگیر می کند.
می شنویم که در فلان مجلس و یا میله بچه های خرد را کالای زنانه داده و آرایش کرده و ساعت ها این کودکان برای آنها
بازی کرده اند.
خوب شاید یکی از خود پرسان کند
که حال باید چی کنیم؟ سوال خوبی است. واقعیت این است که هر کاری که در این باره کنیم
باز کم است. از تعلیم و تربیه و بگیریم تا دادن فضای بیشتر به زنان همه و همه
کارهایی است که می شود انجام داد. نظر شما چی هست؟
بعد گذاشتن مطلب شاهد بازي تصميم دارم ادامه آن را به افغانستان اختصاص دهم و شاهد بازي و جايگاه آن را در افغانستان بررسي كنم.
از همه كساني كه مي توانند در اين مورد به من كمك كنند خواهش مي كنم هر مطلبي كه در اين مورد دارند در اختيار من قرار دهند. تجربه شخصي، درد دل، حرف نو و ...
منتظرتان هستم
اخیرا در
بازار سیاه کتاب ایران کتابی با قطع رقعی و چاپ افست به چشمم خورد از دکتر سیروس
شمیسا با نام شاهد بازی در ادبیات فارسی.
دکتر سیروس
شمیسا در این کتاب تلاش می کند که به قول خودش یکی از جریان های تاریخی- اجتماعی
ایران را که در ادبیات ایران از تاثیر گذاری فوق العاده ای برخوردار بوده به تصویر بکشد.
نمی دانم
چه چیزی باعث شد که بخش هایی از این کتاب را برایتان بنویسم و بگذارم. شاید برای
اینکه این کتاب دکتر شمیسا هم مثل دیگر آثارش فوق العاده است و شاید هم برای اینکه
خودم خوشم امده و یا هر دلیل دیگری.
در ادامه
شمیسا اذعان می کند که ادبیات غنایی فارسی به یک اعتبار ادبیات همجنس گرایی است.
او می گوید که در این که معشوق شعر سبک خراسانی و مکتب وقوع در دوره تیموری، مرد
است شکی نیست. اما ممکن است که خواننده غیر حرفه ای در مورد ادبیات سبک عراقی مثلا
غزلیات امثال سعدی و حافظ دچار شک و تردید شود. اما حدود نصف اشعار این بزرگان هم
صراحت دارد که در باب معشوق مذکر است. زیرا آشکارا از واژه های پسر و امرد و خط
عذار و سبزه ریش و این گونه مسائل سخن رفته است. باید دانست که مسائلی چون رقص و
زلف و خال و خطّ و قد و دامن و تیر نگاه و ساقی گری و امثال این ها که امروزه به
نظر می رسد در مورد زنان است در قدیم مربوط به مردان می شده است. ادبیات سبک هندی
هم اساسا ابیات عاشقانه نیست و عمدتا جنبه ادب تعلیمی دارد، اما بر طبق سنّت در آن
هم معشوق مذکر است. در دروه بازگشت یعنی ادبیات دوره قاجار به تبع ادبیات دوره های
سلجوقی و غزنوی و نیز واقعیت های موجود جامعه معشوق مرد بوده است. لذا می توان گفت
که فقط در ابیات دوران معاصر است که در آن به طور گسترده یی با معشوق مونّث مواجه
ایم.
شاهد بازی
در متون تاریخی هم انعکاس وسیعی داشته است مثل عشق سلطان محمود به ایاز یا عشق
امیر یوسف برادر سلطان محمود به غلام ترکش طغرل کافر نعمت که در تاریخ بیهقی منعکس
شده است. در دوران قاجار هم عشق ناصر الدین شاه به غلامعلی خان معروف به ملیجک .
در دوره صفویه در برخی از شهرهای امرد خانه هایی دایر بوده است که به صورت رسمی با
مجوز کار می کرد ه اند و حکومت از آنان مالیات اخذ می کرده است.
نظر بازی در اقوام مختلف:
به طوری که
مطالعه کتب قدیم بر می اید عشق مرد به مرد در ایران باستان سابقه نداشته است. به
همین دلیل در قرون نخستین تاریخ بعد از اسلام مثلا در اثار دوره سامانیان و پیش از
ان از قبیل رودکی و شهید بلخی و ابوشکور بلخی و شاهنامه فردوسی مطلب صریحی در این
خصوص نیست. شاهد بازی در نزد اعراب باستان هم مرسوم نبوده است. زیرا در اشعار دوره
جاهلیت و یکی دو قرن نخستین بعد از اسلام مدرکی در این باره نمی توان یافت. اما در
نزد یونانیان این امر کاملا رایج بوده است و در آثار فلاسفه بزرگ مثلا افلاطون
شواهد و مدارک بسیاری می توان جست. مراد از عشق افلاطونی یا الحب الافلاطونی عشق
مرد به مرد است، منتها این عشق
پاک و بی شائبه است. در نزد قدمای یونان در عشق مرد به زن شائبه سود جویی مثلا
تولید مثل است، اما عشق مرد به مرد می تواند بدون شائبه باشد چنانکه سقراط در این
نوع عشق، به دنبال مسائل جنسی هم نیست. همین تفکر است که بعدها وارد عرفان ایرانی
شد و در نزد عرفا چنین تعبیر شد که عشق پاک تمرینی است از برای عشق آسمانی و عشق
به خداوند جمیل که باید بدون هر شائبه یی مثلا طمع بهشت و بیم دوزخ باشد. عبارت
معروف صوفیان (مجاز پلی برای رسیدن به حقیقت است) یعنی عشق مجازی و زمینی می تواند
وسیله ای برای رسیدن به عشق حقیقی یعنی عشق آسمانی باشد. چنان که مولانا در مثنوی
می گوید:
عاشقی گر زین سر و گر زان
سرست
عاقبت ما را به جایی رهبرست
شاهد بازی در نزد ترکان هم
مرسوم بوده است. منتها ترکان مانند یونانیان برای این کار زمینه های فلسفی و معنوی
نداشتند. بعد از ورود ترکان در تاریخ ایران این امر به صورت وسیعی در ایران هم
مرسوم شد.
***
از سطور
فوق می توان دریافت که شاهد بازی در ایران دو منشاء دارد یکی یونان و دیگری ترکان.
شاهد بازی یونانیان با حفظ جنبه ی مثبت و فلسفی در ایران وارد عرفان شد و به عشق
الهی و معنوی تفسیر شد. اما بچه بازی مأخوذ از ترکان جنبه ی زمینی داشت و با عمل
جنسی همراه بود و در اشعار غیر عرفانی ایرانی به وفور از ان یاد شده است.
از نوشته
های افلاطون معلوم می شود که عشق مرد به مرد در یونان کاملا مرسوم بوده است و
امثال سقراط (لابد به تبع پیشینیان خود) با آن جنبه ی معنوی و فلسفی داده بودند.
رساله ی ضیافت یا مهمانی (عشق) افلاطون اختصاص به عشق دارد و در آن عشق مرد به مرد
با ارجاع به رفتار و پندار سقراط تفسیر فلسفی شده است. سقراط خود به عشق ورزی با
خوب رویان دانا معروف بوده است و از باب نمونه عشق او به الکیبادس در رساله ی مهمانی
افلاطون آمده است. در آثار افلاطون تکیه بر این عشق معنوی است اما از فحوای عبارات
او بر می اید که عشق جسمانی هم بین مردان مرسوم بوده است و در این مورد سخن از
آفرودیت(الهه زیبایی) واروس (خدای عشق) زمینی شده است.
عاشق
افلاطونی زیبایی جسمانی معشوق را نشانه یی از زیبایی حق می داند. به نظر او همه
زیبایان در این زیبایی سهیمند و این زیبایی پایین ترین پله نردبان است که می توان
از آن بالا رفت و سرانجام به زیبایی ملکوتی رسید.
عشق
افلاطونی به صورت وسیعی در ادبیات غرب منعکس شده است. کادان می گوید عشق افلاطونی
در غرب مفهومی است که حتی بی سوادان هم با آن آشنا هستند. بازتاب عشق افلاطونی در
اشعار غنایی اواخر قرون وسطی و دوره رنسانس(دانته، پترارک، اسپنسر ...) دیده می
شود. در دوران رومانتیک ها مجددا به این عشق توجه کردند، چنانکه در آثار بلیک،
وردزورث، شلی، هولدرلین ... می توان این مضمون را یافت. به هر حال این داستان در
فرهنگ غرب ادامه یافت تا به دوران معاصر و ازدواج مرد با مرد رسید.
نتیجه گیری
دکتر شمیسا
قصه شاهد بازی را به اینجا ختم نمی کند و در فصل های بعدی کتابش تاریخچه شاهد بازی را بنا به ترتیب تاریخی آن
بیان می کند و در ادامه رد پای شاهد بازی
را نزد صوفیان و عرفا هم دنبال می کند. اما به دلیل طولانی شدن مطلب از گذاشتن آن
صرف نظر می کنم
ذکر این
نکته را هم ضروری می دانم که به دلیل اطاله ی کلام از مثال های بی شماری که دکتر
شمیسا با دقت خاصی آنها را آورده است خود داری کرده ام و تنها به اصل آنچه که وی
مد نظرش بوده است اکتفا کرده ام. شما هم اگر مثل من آدم خوشبختی باشید روزی این
کتاب را بدست می آورید و ان را با جان دل می خوانید.
دکتر شمیسا
در پایان نتیجه گیری جالبی به خواننده کتابش می دهد. او می گوید که شاهد بازی را
می توان به دو گونه لحاظ کرد یکی جنبه یونانی و فلسفی آن که سقراط و افلاطون مطرح
کرده اند و درایران در بین عرفا معمول بوده و بیشتر جنبه ی روحانی و نظر بازی و
جمال پرستی داشته است. دیگری جنبه ی جنسی آن که مذموم است و ظاهرا بعد از ورود
ترکان در ایران مرسوم شده است. این دو تلقی منجر به دو گونه ادبیات شد، یکی ادبیات
عاشقانه و پر سوز و گداز که غالبا اصیل و زیباست و دیگر ادبیات پورنوگرافی و پلشت
که هر چند در اکثر شاعران مخصوصا شاعران کهن سبک خراسانی معتدل است اما در گروهی
مخصوصا متأخرین به رکاکت انجامید و کلا بر دامن ادب فارسی لکه سیاهی است
مساله
دیگر، معشوق شعر فارسی است که غالبا و عمدتا مرد است و نه زن. گاهی این امر صراحت
دارد و گاهی برای کسانی که چندان با متون قدیم آشنا نیستند تشخیص این امر دشوار
است، مخصوصا اینکه در زبان فارسی ضمیر و فعل مذکر و مونث نداریم. علت شاهد بازی را
در ایران عدم حضور زن در جامعه گفته اند. این مطلب صحیح است اما همه موضوع نیست.
زیرا در یونان قدیم هم وجود داشته است و یا امروزه در اروپا و امریکا هم دیده می
شود. شاید بتوان این علت را در مورد آن بخش از شاهد بازی که همراه با اعمال جنسی
است تا حتی صحیح شمرد،اما برای بخش دیگر که عشق روحانی باشد بی شک باید به دنبال
علت هایی دیگر، مخصوصا علل روانی بود.
جهت
اطلاعات بیشتر می توانید به اصل کتاب که توسط انتشارات فردوس چاپ شده است مراجعه
کنید.
